نی شو و بر لبان خدا بنشین..نغمه خواهی شد..
 

                                       

                                                                                   خدایا...دارم... زجر می کشم...........

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸٦ - صبا

 

....... و بالاخره سوم شهریور.......................................................

                                                     و چه دلتنگ..................................

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۳ شهریور ،۱۳۸٦ - صبا

گفتی خداحافظ ..گفتم......

چقدر دلم نمی خواد که بنویسم...

  سر هم کردن کلماتی که انگار فارغ از معنا توی هیچ شناورند...

و جملاتی که نوشتن یا ننوشتنشون هیچ فرقی نداره...به هر حال بی معنا هستند و برای کسی ارزشی ندارند..حتی برای خودت...

تنها هجوم افکاری پر از منطق و احساسات گوناگون که انگار فراتر از ظرف وجودت هستند تو را وادر به فشردن دکمه هایی می کنه که حروف بی معنایی روی آن ها نوشته شده و تو فقط چشم بسته لمسشون می کنی بدون اینکه فکر کنی..به حدی روحتو می فشارند که انگار به زودی منفجر بشی...

درست مثل یه آبشار ..شاید هم مثل یه بارون سیل آسا ...درست مثل بغض ابر....وقتی می باره تا فقط بار سنگینی که روی دوشش احساس میکنه را زمین بذاره.. همین طور می نویسی..

نه می دونی که کجایی و نه می دونی که کجا نیستی...

به هیچ جا تعلق نداری و همون طور بی رحمانه به زمین میخکوب شدی...

نمی دونی باید بخندی یا گریه کنی..اصلا نمی دونی که نفس می کشی یا نه...

خوشحالی یا ناراحت؟..دلخوری یا شکر گزار....

درست مثل یه آدم آهنی....با یه باطری قلمی که یه جایی توی بدنش پنهان شده و دیر یا زود هر تیکه اش را می شه یه گوشه خونه پیدا کرد....دیگه مهم نیست چون صاحبش حالا یه دوچرخه داره.....

آخ که چه حسی داره بینوا....

وقتی به اندازه یک دنیا حرف نگفته داری اما دلت نمی خواد که بگی....وقتی هیچ چیز را به اندازه سکوت دوست نداری...دلت می خواد تا ابد توی یه سکوت مطلق غرق بشی...و هیچ کس آرامش ابدی تو را به هم نزنه...

خودتو غرق می کنی توی هیچ.....

همه چیز طبق روال همیشه است ...صبح بیدار می شی...میری...میای...سلام..خداحافظ...مینویسی..با ارباب رجوع سرو کله می زنی...مامان صدات میکنه...با بابا صحبت میکنی....همه چیز مثل همیشه..اما..تو ..تو نیستی..

نگاهت همیشه به دوردست ها خیره است...و صدات آرام تر از همیشه...انگار یه چیزی قراره پشتش پنهان بشه..چیزی که هرگز کسی اونو نمی فهمه....و پشت نگاهت....

کلمه ها روی زبونت سنگینی میکنه.و روی دلت و روی قلمت...اما دلت نمی خواد..بذار همون جا بمونه اون قدر بمونه تا فراموش بشه....برای همیشه..تا ابد...

از کسی گله ای نداری..دلخور هم نیستی...اما یه حس عجیب دیوونت می کنه....

دیدید وقتی بچه ها بازی میکنن...چقدرآدم بهشون غبطه می خوره.......بازی....درست مثل قایم باشک گرگم به هوا.......اما تو دیگه بزرگ شدی....چه حیف...

حالادیگه نه روی زمینی..نه زیر زمین نه حتی بین زمین و آسمون معلق که توقع داشته باشی یه دست مهربون آروم بذارتت زمین تا دلت آروم بگیره.....حالا دیگه اصلابه جایی تعلق نداری....درست مثل وقتی که روحت از جسمت جدا می شه....یه احساس سبک ...بدون درد ...بدون وابستگی.....دیگه ازهیچ کس توقعی نداری...

شاید هم داری..نمی دونم....اصلا دلم نمی خواد فکر کنم ببینم توقعی داری یا نداری....

سر هم کردن این کلمات بی مفهوم..گذاشتنشون توی یه محیط مجازی بی مفهوم تر.....چه فایده ای داره....

چیزی از احساستو عوض نمی کنه....

چقدر دلم نمی خواد که بنویسم.......

به جاش حرفمو از زبون کسی می نویسم که زمینی بود اما آسمونی شد و درست حرف دلمو توی نیایش هاش پیدا کردم....

 

" می خواستم از زیر بار مسئولیت بگریزم ، مسئولیت تحمل درد و غم تنهایی..

می خواستم که درد را با معجزه عشق به لذت تبدیل کنم

می خواستم که با قدرت عرفان از غمکده وجود گلستان بسازم.

می خواستم انیسی خدایی بیابم و تنهایی خود را در وجود او به عبادت بپردازم.

می خواستم قلب شکسته ام را به روی او بگشایم و او با پنجه های لطیف رحمتش بر شکستگی های قلبم مرهم بگذارد.

می خواستم اشک را که عصاره وجود من است تقدیمش کنم و او با سر زلفش دیدگان اشک آلودم را پاک کند .

می خواستم که آتشفشان درونم را در پرتو رحمتش تسکین بخشم.

می خواستم که چشم خدا باشد و فداکاری های مرا ببیند......

می خواستم که گوش خدا باشد و ناله های نیمه شبم را و راز و نیاز های سحرم را بشنود.

می خواستم که احساس خدا باشد و احساسات آتشین وجودم را حس کند.

می خواستم که روح باشد و در پرواز های عارفانه ام مرا همراهی کند و معراج مرا به آسمان ها میسرنماید.

می خوستم تا بی نهایت باشد و استعداد های بی نهایت مرا از قوه به فعل درآورد و مرا از خواب و خاموشی وجود برهاند ،بر شمع وجودم آتش زند و از جسم خاکیم نور خلق کند ، خاکستر وجودم را ذوب نماید و با کیمیای هستی بیامیزد و آن را به ابدیت و بی نهایت متصل کند.

می خواستم که روحم را به پرواز در آورد ، قلبم را به جوش اندازد ، احساسم را به هیجان آورد ، خستگی و فرسودگی ام را به نشاط تبدیل کند  ، زیبایی های جهان را در نظرم زنده نماید ، حرکت یک برگ را با همه اسرارش و زیبایی هایش بنمایاند  ، نغمه های ملکوتی آسمان را در دل تاریک شب در گوشم زمزمه کند.

ای خدای بزرگ ! آن چنان عشق خود را در دل ما جایگزین کن که جایی برای دیگری باقی نماند . آنچنان روح ما را تسخیر نما که هوای دیگری نکند ، آنچنان همه هستی ما را از وجود خود پر کن ک از همه کس و از همه چیز بی نیاز باشیم......

 

آری..تو ای خدای بزرگ ! شایسته سپاس و ستایشی ، محبوب بشری فقط تویی ، گمشده من تویی ولی چه کنیم که اغلب تظاهرات فریبنده و زود گذر دنیا را به جای تو می پرستیم ، به آن ها عشق می ورزیم و تو را فراموش می کنیم ! اگر چه نمی توانم آن ها را هم به فراموشی بسپارم ، چون یک زیبایی یا یک تظاهر فریبنده نیز جلوه  ی توست و مسحور تجلیات تو شدن نیز عشق به ذات توست.

من هر گاه مغبون چیزی شده ام در اعماق دل خود به تو عشق ورزیده ام  . بنابر این ای خدای بزرگ ! تو از این نظر مرا سرزنش مکن ، فقط ظرفیت و شایستگی عطا کن تا هر چه بیشتر به تو نزریک شوم و در این راه درازی که به سوی بوستان بی انتها و ابدی تو دارم این سبزه ها و خزه های ناچیز مرا جلب نکنند و از راه اصلی باز ندارند.

خدایا مرا ببر..خسته شده ام ..قلب شکسته ام قابل التیام نیست . اقیانوسی از شکست  آتشفشانی از درد ، آسمانی از تنهایی مرا احاطه کرده ست . روح حساسم را کسی درک نمی کند و من نمی خواهم  هرگز نمی خواهم کسی مرا درک کند . ابدا انتظار ندارم که با کسی راز دل بگشایم.

خدایا به سوی تو می آیم ، من متعلق به تو ام ، من زاده تو ام ، من امر تو ام ، من درد تو ام ، تو مرا کفایت می کنی . بگذار از همه چیز ببرم . حتی از زیبایی ، حتی از غروب آفتاب ، حتی از نغمه پرندگان ، حتی از موج دریا ، حتی از نغمه اسرار آمیز ستاره سحر . مرا بس است ، همین تجربه های تلخ ، همین لذات کثیف ، همین آرزوی های خاکی ، همین خواستنی های زود گذر ، همین خوشی های پر درد.

خدایا هر چه را دوست داشتم از من گرفتی ، به هر چه دل بستم ، دلم را شکستی ، به هر چیزی که عشق ورزیدم ، زایل کردی ، هر کجا که قلم آرامش یافت ، تو مضطرب و مشوش نمودی . هر وقت که دلم به جایی استقرار یافت آواه ام کردی، هر زمان به چیزی امیدوار شدم ، تو امیدم را کور نمودی ...تا به چیزی دل نبندم و کسی را به جای تو نگیرم و در جایی استقرار نیابم و به جای تو محبوبی و معشوقی نگیرم و جز تو به کسی دیگر و جایی دیگر و نقطه ای دیگر آرامش نیابم ، تو را بخواهم ..تو را بجویم و تو را پرستش کنم.............."

 

و باز هم نوشتم....و این بار از زبان دکتر چمران که احساس و اندیشه منو بهتر از خودم بیان کرده...

چقدر دلم می خواست تا پایان این نیایش را بنویسم.....

و چقدر هنوز حرف نگفته باقیه ....

حرف هایی که دیگه هرگز نه گفته خواهند شد و نه حتی نوشته....

اما مثل همیشه اللهی رضا برضائک....گر چه...

نمی دونم وقعا نمی دونم....شاید من اشتباه می کرده ام ... و از اول خواستنی نبوده....

نمی دونم مصلحت خدا چی بوده... و بر من چی گذشته..... دیگه نمی خوام بدونم.....فقط می دونم..."صبا" روح شاداب و متعالی من  دیگه نیست تا بنویسه.....

 

 

شاید تا دوباره و به گمانم تا ......

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٦ - صبا

 

حلول ماه مبارك رجب

ماه خدا , ماه استغفار , ماه ريزش رحمات الهي

بر شما مبارك باد

پيامبراكرم(ص) فرمود:

ماه رجب، ماه استغفار امت من است.

پس در اين ماه بسيار طلب آمرزش كنيد كه خدا آمرزنده و مهربان است.

این الرجبیون..

پاورقی:

خدای من خیلی وقته که برات ننوشتم...اما امشب شب خیلی زیباییه..پر از ستاره..پر از حضور..

خدایا  .................................

                          يا مَنْ اَرْجُوهُ لِكُلِّ خَيْرٍ

                                                                                                 يا مَنْ اَرْجُوهُ لِكُلِّ خَيْرٍ

                                                                                                                                              يا مَنْ .....

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٦ - صبا

 

چقدر دلم هوای مسجد جمکران کرده....

بوی خاک بارون زده و نم خورده نیمه شب های جمکران...

و گرمای اشک های زائرین عاشق...

اللهم ارزقنا....

                یا ابا صالح....ادرکنی..

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٦ - صبا

یاس نبی

دیرگاهی است که آسان به توپایبندشدم،

آه سرورسینه کبود،

مست ازرخ مهروی توچنین شرمسارمی لرزم وحسرت روزهای گداخته ای که پرده ها دریده شد

ومن از   دیو صفت، قرض غضب گرفتم  و نثارروح آسمانی فرشته کردم؛

برجان ودلم زخمه می زند...

پروانه شب های لالایی:

به دورشمعی سوخته ای که فرشست

واسیرکه خوابست

 واثیر.. وتو خود می دانی جادوی سحرگاه ، مدارا ندارد باغلام درمیخانه خورشید...

تسبیح تو روزی  نغمه سازخوش بختی من بود وکنون مرزخوش بختی من بانفس عطرآگینت ،

تارمویی است که سرخوش به بلندای نوایت بلند است وحقیردرطوفان زندگی....

یاقوت چشمهایت بی قرار، شانه هایم راتاخت می زند که چه کردند،

که چه باید بکنند که ماردرپوستینشان نپرورند.

به شکرانه وجود گرانمایه ات، صبح ها زنگ طلوع ، گیسوان مهر به دستانت بوسه می زنند ، به

التماس نوازششان که تو مشاطه چیره دست روزگار بدکردار هستی .

آرام جانم:

من چه بدانم ازپاکی،چه بدانم ازلطف خدایی ،چه بدانم ازعشق.......

توسواره ومن زندانی....

 آماده به نگاهی که رضایت بدهد محفل عیشی که خودم ساخته ام میزبان حضورگرمت....،

آرام جان ومونس قلبی که همبستگی ام را ضمانت کرده است.

آه ای یاس نبی

به دلت راه بده راه دل تنهایم را،

عشق رادرمحراب دوعالم سوختی ،ساختی وسپردیش به دست من ومن ها...

.وچه درد آور که مرده ایم دراین  خاکستری گردونه وار..و تنها گه گداری زگلستان خبری می گیریم .

بازهم شکرکه دل گل وبلبل وپروانه و مهر به پاس وجود  تو به دامان ما اشک می ریزد.

مادرم:

              می شود توراعاشق نبود؟

                                             گلخند تو سرآغاز سحر است.

                                                                                   

        

               شهادت بانوی آسمان ، ریحانه نبی  را تسلیت عرض می کنم..                       

 

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٦ - صبا

 

پروردگارا !!

نیایش دستان خسته ام را به قنوت های عاشقانه می سپارم و پرواز به سوی آسمان نگاهت را از سر می گیرم تا از نسیم مهربان تبسمت سرشارم کنی و آرام و قرار مومنان صالحت را عطایم فرمایی .

پس زمزمه ها و نجوا های صمیمانه ام را پذیرا باش و دلم را به عشق خویش معنا کن...

                                       

                                           اللهی...

 اللهی...

....ایاک نستعین

..........ایاک نستعین

                           .........  

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸٦ - صبا

برای او که.................

اشک ها و درد ها رنگها و باز هم رنگها ..

 اما این روح جوان هنوز پا بر جاست . خداوندا ببین که بنده کوچکت هنوز بر پاهای خود استوار است ... پروردگارا ...  جوانه نوپای گل امید ... سخت کار میکند حتی در این بیابان بی آب و علف ...

 چون تو می خواهی !

چون تو آب و خورشیدش می شوی ... 

 تو  برایش دست میزنی و او مست و ترانه خوان همچنان می آید ...می آید و می آید .

او که آنشب به اشکهایش میخندید تو نبودی ...

بی رحمی افکار  و طوفان وحشت آینده ...

 و گل تنهای امید که برهنه و تنها به امید روز آفتاب در آغوش کولاک میخندید ...

تو برایش دست میزدی تا از پا نیفتد ...

 و او که به خنده هایش هم خندید تو نبودی .

 خدایا تو پناه گل امیدی تونگهبان خنده ها و اشکهایش و مهربان ترین در تمام لحظه هایش ....

تو در صحرای سوزانش شبنم تازه عشقی ..

تو تنها قرص سیمین در این شبهای تاریک اشکی...

خداوندا... یاد تو  نسیم مهراست  سرشار از نوید آزادی....

اکنون  گل امید برای دل ترانه تو میخواند ....

 خداوندا او که به عاشقانه هایش هم می خندد تو نیستی .

 او می خندد تا ریشه هایش بلرزد..

خدایا تو پناه گل امید باش در این خنده بازار تلخ

پاورقی:

           .......

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٦ - صبا

برای خودم

و باز هم کلمات .. مداد سیاه و کاغذ سفید.. تقابل دو رنگ..و شاید دو احساس..و ثمره اش یه دنیا حرف ..

پناه بردن به دل سفید کاغذ و چشمان سیاه مداد..شاید راه خوبی نباشه برای رها شدن اما تنها راه برای وقت بی هم زبونی...

گاهی حتی برای نوشتن هم دلتنگ می شی...

برای نوشتن برای خونده شدن برای شنیده شدن برای دیده شدن و برای خیلی شدن های دیگه..

حیف که نوشته ها همیشه یه طعم دارن تا وقتی تو یه دغدغه داری و همیشه ذهنت مشغول اونه.... و همین، تو رو خسته می کنه..هر بار با کلمات جدید طرح های زیبا.. اما همه یک مزه دارن ..یه بو شاید هم یه طعم..گاهی هم به زور میخوای فراموشش کنی اما بالاخره مثل یه جوونه کوچیک با هزار زحمت سرشو از زیر خاک در می اره و یه نفس عمیق میکشه...برای همین خسته می شی ..سفیدی کاغذ چشمتو می زنه سیاهی مداد دلتو....اما یه روزی می رسه که دلت براشون تنگ می شه...بی تابشون می شی...دلت می خواد توی نوشته هات غرق بشی..اصلا دیگه نباشی..پیدا نباشی...درست مثل یه قاصدک کوچولو که به گوشه دیوار پناه می بره و همون جا کز می کنه...دستاشو روی صورتش می ذاره و این قدر خودشو مچاله می کنه که دیگه دیده نشه...حتی نفس هم نمی کشه مبادا صدای نفس هاش خواب سبک نسیم را به هم بزنه...اون وقته که نسیم بر خلاف همیشه بی رحم میشه...بلندش می کنه و به در و دیوار می کوبدش...تمام بدنش کوفته می شه....چقدر دلش از دست نسیم می گیره...نمی دونه نسیم چرا این قدر بی رحم شده....شاید قاصدک توقع زیادی داره..

آره دلت برای نوشتن تنگ می شه..برای سر هم کردن حروفی که مال تو هستند..مال خود خودت..مثل بچه هات میمونن...حروفی که باهاشون کلمات خودتو می سازی..جملات خودتو و انگار خود تو...نوشته هایی که خود تو هستند...فاصله ای بین تو و اون هانیست..و تو دلتنگشون می شی....دلت می خواد بغلشون کنی...گاهی می خواهی همه خشمتو سرشون بریزی..گاهی براشون مادری کنی..گاهی لج میکنن..یه دنده و بی منطق ..گاهی هم...

اما مال تو هستند و تو دوستشون داری.....

بعضی وقتا فراموش می کنی..نوشتن را می گم....شاید اون ها هم دلشون تنگ می شه..کلمات را میگم...یه تلنگر لازمه...یه جرقه برای آشتی کردن....یه جرقه که میتونه خیلی زود خاموش بشه یا میتونه همه چیز را به آتش بکشه ..جرقه است دیگه..غیر قابل پیش بینی...می شه باهاش شعله ور شد..

گاهی یه رنگ..یه صدا یا حتی یه نوا جرقه می شه....گاهی هم فقط می خوای از سر دلتنگی بنویسی..می خوای سر کاغذت داد بکشی..می خوای چپ چپ به مدادت نگاه کنی و همه کاسه کوزه ها را سرش بشکنی...

گاهی دلت از دست آدم ها می گیره..گاهی از خودت کلافه ای..گاهی ....

گاهی هم این قدر خودتو دور احساس می کنی که می خوای با کلماتت یه پل بسازی...به کجا..نمی دونم...یه پل که تو رو به یه جای دور ببره یه جایی که هیچ جا نیست....اما همه جا هست.....

فقط می خوای بنویسی....اما گاهی حتی جرآتشو نداری....جرآت نداری کلمات را ساده و بی آلایش به زبون بیاری..اون وقته که هی کلمات قلنبه سلنبه سر هم میکنی  و به نسیم و گل و سیزه چنگ میندازی شاید از قول تو حرفاتو بزنن....اما ....

به کی؟ مگه مخاطبی هست؟..خودت باید حرفای خودتو بفهمی.. که میفهمی... به نسیم و سبزه چکار داری....این طوری هم دیگه اصلا چرا می خوای بنویسی...خودت که میدونی....پس دل سفید کاغذ حیف نباشه...اون هم وقتی میخوای نسیم را به بی رحمی متهم کنی؟؟چطور دلت می آد....جمع کن بند و بساطتو ..اصلا واسه چی می خوای حرف بزنی برای چی می خوای خونده بشی...شنیده شدن دیگه چه صیغه ایه.....

تو اصلا اهمیتی نداری.....کی براش مهمه....برو بشین یه گوشه و به این جمله فکر کن.." او همه است نه همه او"

ببین به جایی می رسی..یا اصلا به همین جمله که گذاشتی اون بالا..نی شدن...نغمه شدن...نشستن...برات مفهومی داره؟ ..اصلا خودت می دونی یعنی چی....

نمیدونی....من میدونم....و میدونم چی باعث شده این حرفای بی سر و ته را بزنی...میدونم....

 تو که میدونی ..من هم که میدونم....اونی هم که باید بدونه میدونه..اما شاید یکی که....که نه میدونه نه دلش می خواد که بدونه....پس  دیگه واسه چی مینویسی....

دلتنگ نوشتن بودی....نوشتی.... 

هر کی ندونه من که میدونم....به من نمیتونی دروغ بگی... بسه دیگه...

........................................................................................................................................

انگار بدون او...فایده نداره..نوشته ها نوشته نیستن.. انگار دنیا دنیا نیست ..شاید من هم من نباشم... پس بذار بگم...خدای من میدونم که فقط خودت حرفامو میشنوی و میدونی پشت همه این کلمات فقط یه جمله است ..شاید یه کلمه شاید هم یه احساس.....اما....همین که تو میدونی برام کافیه...و میدونم برای بنده هات اصلا اهمیتی نداره....اصلا مهم نیست....مهم اینه که من تو رو دارم....گرچه هنوز تا مقام بندگی فرسنگ ها فاصله دارم....اما تو خالق منی و من تو رو دارم....و هیچ قدرتی نمیتونه این حق را از من بگیره که مخلوق تو باشم.....

چقدر دلتنگ درد دل های نیمه شبم....چقدر دلتنگ همون احساس قشنگم...وقتی از من به من نزدیکتر می شی...

چقدر........

و چقدر......

                    یارب این آتش که در جان منست         سرد کن آن سان که کردی بر خلیل..

پاورقی:

*  ای کاش می شد ساده تر بود حتی موقع نوشتن...

*  چه احساس بی منطقی و چه منطق بی احساسی....فکر میکنید هردوش به سمت بی نهایت میل کنه بهتر باشه یا به سمت صفر.....به هر حال جوابش مبهمه..تهی..یا هر چی اهل فن میگن.....به زبون خودم تراز معاملاتیش جور در نمی آد..این هم یه معامله است دیگه...نه؟

*  کسی متوجه شد من چی گفتم....؟؟    باور کنید به سرم نزده.....

فقط ...........................

*  این نقطه ها خیلی معنی داره ،  هیچ وقت از نقطه ها  بی تامل نگذریم   شاید...

*   با یه دنیا آرزوی پر از ستاره....

***************************************************************

*  یه توضیح کوچک (ویرایش شده )

مراحل کمال چهار  تا است که د زیارت امین الله شرح داده شده اما همه این ها در کلمه "لا اله الا الله" هست.که در واقع شامل نفی غیر خدا "لا اله" و سپس اثبات وجود خداوند است"الا الله" .

کلمه شهدت یعنی "لا اله الا الله "اثبات می کند که هیچ چیز جز وجود حق واقعی نیست .((عالم در پیشگاه خود افسانه ای بیش نیست)) هر آنچه می بینیم و موجودش می پنداریم امری وهمی و خدایی وهمی است و فراسوی همه امور وجود حق تعالی است . " لا اله الا الله هو تبارک........" . وقتی این کلمه بیان می شود دال بر این است که هیچ خودی غیر خود وجود ندارد.

خود موهوم آدمی باید محو شود تا خود حقیقیش اثبات گردد و به فناء فی الله نایل شود . هیچ چیز جز خدا در آدمی وجود ندارد و غیر او عدم است. او همه است نه همه او.

" هو الاول و الاخر" هر شیی منفردی غیر حق نیست چون ممکن نیست دو حقیقت در یک چیز وجود داشته باشد.

                                     *****************************

این جمله " او همه است نه همه او"  را آیت الله امجد طی سلسله مباحثی که داشتند مطرح کردند و در توضیح آن. مطالب بالا را بیان کردند...لازم دیدم توضیحی در این باره بدم تا اگر کسی تمایل داشت استفاده کنه..گرچه مطلب اونقدر عمیقه که نیاز به سال ها تامل داره.....اما خیلی زیباست............

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - صبا